The Art of Living

Tuesday, 10 January 2012

بی تو من خرابم
:(

Wednesday, 17 August 2011

بهانه

بهانه ای برای رفتن نیست
بهانه های ماندن که تمام شد می رویم

Thursday, 25 March 2010

ساعت زمین

شنبه این هفته 27 مارس 2010 برابر با 7 فروردین 1389، ساعت 8:30 تا 9:30 شب (به وقت محلی)، "ساعت زمین" نامگذاری شده. قراره هر کسی تا جائی که امکان داره از وسایل برقی و روشنائی استفاده نکنه یا کمترین استفاده رو بکنه

Monday, 9 November 2009

هفته گذشته، تو مدرسه کیانا، مراسم جالبی برپا بود و بچه های پیش دبستانی و سال اول و دوم، به ترتیب اجراهای رقص و آوازی داشتن. شعری که گروه کیانا خوندن به شدت منو تحت تاثیر قرار داد. گفتم اینجا بذارمش تا همیشه یادم باشه. جالبه که با وجود متن بلندش، کیانا کل شعر رو حفظه.

Reach for the stars

When the world, leaves you feeling blue
You can count on me, I will be there for you
When it seems, all your hopes and dreams
Are a million miles away, I will re-assure you

We've got to all stick together
Good friends, there for each other
Never ever forget that
I've got you and you've got me, so

Reach for the stars
Climb every mountain higher
Reach for the stars
Follow your hearts desire
Reach for the stars
And when that rainbow's shining over you
That's when your dreams will all come true

There's a place waiting just for you
Is a special place where your dreams all come true
Fly away, swim the ocean blue
Drive that open road, leave the past behind you
Don't stop gotta keep moving
Your hopes have gotta keep building
Never ever forget that
I've got you and you've got me, so

Reach for the stars
Climb every mountain higher
Reach for the stars
Follow your hearts desire
Reach for the stars
And when that rainbow's shining over you
That's when your dreams will all come true

Don't believe in all that you've been told
The sky's the limit you can reach your goal
No-one knows just what the future holds
There ain't nothing you can't be
There's a whole world at your feet
I said reach

Climb every mountain (reach)
Reach for the moon (reach)
Follow that rainbow
And your dreams will all come true

Reach for the stars
Climb every mountain higher
Reach for the stars
Follow your hearts desire
Reach for the stars
And when that rainbow's shining over you
That's when your dreams will all come true
Reach for the stars
Climb every mountain higher
Reach for the stars
Follow your hearts desire
Reach for the stars
And when that rainbow's shining over you
That's when your dreams will all come true
Reach for the stars
Climb every mountain higher [fade to finish]

Wednesday, 4 November 2009

ماه پیشانو

گُفتمش چرا ماه پیشانو نا مهربونی؟ گفت میخوام بسوزونُمت تا قدرُم بدونی


- نوشته شده با نرم افزار BlogPress ايفون

Thursday, 22 October 2009

عكس غروب

اين عكس رو اون روز وقت غروب انداختم. نور قرمز خورشيد تابيده بود به ابراي انبوه و متراكم. رويايي بود.



- نوشته شده با نرم افزار BLOGPRESS ايفون

نخستين نوشته وبلاكي من با ايفون

خوب من برنامه وبلاك نويسي ايفونم رو راه انداختم. از اين به بعد هي فرت و فرت مينويسم. فقط حروف فارسي رو ندارم و بايد با شبيه سازي حروف صفحه كليد عربي يه جوري كنار بيام.




- Posted using BlogPress from my iPhone

Sunday, 11 October 2009

Spring time flower show in Canberra

Posted by Picasa

Thursday, 27 August 2009

مهاجرت ما یک ساله شد

امروز، اولین سالگرد مهاجرت ما به استرالیا بود. وقتی وضعیت الان رو با لحظه ورود به سیدنی مقایسه می‏کنم، احساس خوبی دارم. قبل از اومدن به اینجا توی وبلاگ‏های زیادی خونده بودم که خیلی‏ها تا دو سه ماه اول بعد از مهاجرت، چمدون‏هاشون آماده برگشتن بوده، حالا یا به خاطر مسائل روحی و یا عوامل مالی. ولی خوشبختانه ما با هیچ‏کدوم از این مشکلات روبرو نشدیم که این یا به دلیل خوش‏شانسی ما بوده و یا به خاطر مدیریت روش زندگی توی استرالیا.
توی تمام مدت این یک سال، حتی یک لحظه از تصمیمی که گرفتم پشیمون نشدم. شاید به دلیل این‏که از بچه‏گی عاشق اینجا بودم و حالا که توش زندگی می‏کنم، روز به روز بیشتر دلگرمش میشم. البته اینجا بهت نیست و کم و کاستی‏هائی هم داره و من هم تجربه زندگی تو کشورهای دیگه مثل کانادا، آمریکا و یا کشورهای اروپائی رو ندارم ولی با توجه به شواهد، مطمئن هستم که برای من، بهترین جاست.
هفته‏های اول مهاجرت برای ما خیلی سخت گذشت. توی پست‏های قبلی به اختصار توضیح دادم. واقعا روزهای سختی بودن. نداشتن حتی یک فامیل یا دوست، به همراه داشتن یه بچه کوچیک، نداشتن کار، آشنا نبودن به قوانین زندگی اینجا، ضعف محسوس توی برقراری ارتباط با اجتماع، نداشتن خونه و وسائل زندگی (ما فقط با سه تا چمدون اومدیم)، همه اینها باعث شد تا چند هفته اول مهاجرت برای همیشه به عنوان یه خاطره تلخ و شیرین در حافظه‏مون بمونه.
بالاخره هرجوری بود تونستیم بعد از یکی دو ماه دوران پر تلاطم استقرار رو پشت سر بذاریم و با پیدا کردن یه کار خوب، آماده ساخت و ساز دوباره زندگی و روحیه‏مون بشیم. کیانا خیلی زود توی مدرسه راه افتاد و دیگه ترس و غربت روزهای اول، جاشون رو به شوق و فعالیت‏های تحصیلی دادن، زبانش روز به روز پیشرفت کرد تا جائی که الان به راحتی با یه استرالیائی می‏تونه صحبت کنه و وارد بحث بشه. هستی هم که از نظر زبان، خیلی صعیف بود، تو کلاس‏های زبان شرکت کرد و بعد از هشت ماه، با پشت سر گذاشتن امتحان‏های سخت موسسه علمی فنی TAFE، تو رشته طراحی گرافیک قبول شد و با جدیت مشغول تحصیل شد. و اما من که شیفته شرکت بودم، هر روز رو با شور و شوق بیشتری رفتم سر کار و هنوز که هنوزه توی کار احساس آرامش و راحتی دارم.
حالا گرفتن گواهینامه و خریدن ماشین (خیلی خوب) و اثاث‏کشی و خرید وسائل خونه و گیج‏بازی های حین رانندگی و دو سه بار جریمه (به خاطر پارک در مکان اشتباه) بماند، که واقعا هرکدوم داستانی بودن. البته همیشه هم به خوشی نگذشت. بیمارستان و اورژانس و دکتر و دوا و درمون هم قاطی‏اش بود. به همه اینها، خوشی‏ها و ناخوشی‏ها، قهر و آشتی‏ها و فراز و نشیب‏های معمول زندگی رو هم باید اضافه کرد (که با توجه به زندگی توی یه کشور غریب، تائیرشون چند برابر بود)
با همه اینها، الان من یه خانواده دارم که خیلی دوستشون دارم. البته اونها هم خیلی سختی کشیدن و من واقعا ازشون ممنون هستم که اینحا رو با همه سختی‏های اولیه‏اش، من رو با تمام اخلاق سخت‏ام و مهاجرت رو با تمام مشقت‏هاش تحمل کردن تا بتونیم سال اول رو با نمره تقریبا خوبی با پایان برسونیم.
امیدوارم سال بعد، با کلی دست‏آورد جدید و خاطره خوش، دوباره نگاه شبرینی به گذشته داشته باشیم.
و البته امیدوارم که دیگه زود زود سایت‏ام رو به روز کنم.
شب خوش

Monday, 25 May 2009

Mariza








هفته پیش با یه شاهکار آشنا شدم به اسم ماریزا. تا حالا که هرچی صداش رو میشنوم سیر نمیشم. پریروز رفتم دی-وی-دی کنسرت زنده اش رو که تو لیسبون اجرا کرده خریدم. عجب صدائی، عجب اجرائی

@

Kiana calls @ as
CAPITAL 2
:)

Feeling, nothing more than feelings

I'm writing this post while in company
I've done all my tasks today and have nothing to do for the moment
I thought may be it is convenient to write some thing here
This is for a long time I've not posted
Perhaps the life is stable more than enough
I need a little bit passion
I'm thinking of re-starting musics, or heading to a dance class or kind of
There's a dance class right in fornt of the company
May be I have a look there to see if it fits my conditions and feelings
Life is going so great and desirable that I have never experienced
Now it's the time to harvest, to gain the product of life, lived so far
All I need is not only a plan but also a lust to achieve what's missing
Now my wishes are more sensitive than I had before, while in Iran
I will write more pretty soon

Wednesday, 15 April 2009

ساز نزن

میگه :

ما ز یاران چشم یاری داشتیم، خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
و میگه :
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک. چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک.
یا میگه :
بابا جان اگه بلد نیستی، ساز نزن

این جملات زیبا، محصول مشترکی بود از درخشش یک ذهن بی آلایش در پرتو مهتاب یک شب عجیب غریب
بعدا از بی مهری های دوستان و آشنایان و منسوبان و مسبوبان بی معرفت خواهم نوشت

Wednesday, 8 April 2009

به زودی

سلام. من به زودی بر می گردم. حتما

Tuesday, 16 December 2008

تولد شش سالگی کیانا در مکدونالد

Labels

Blog Archive