امروز، اولین سالگرد مهاجرت ما به استرالیا بود. وقتی وضعیت الان رو با لحظه ورود به سیدنی مقایسه میکنم، احساس خوبی دارم. قبل از اومدن به اینجا توی وبلاگهای زیادی خونده بودم که خیلیها تا دو سه ماه اول بعد از مهاجرت، چمدونهاشون آماده برگشتن بوده، حالا یا به خاطر مسائل روحی و یا عوامل مالی. ولی خوشبختانه ما با هیچکدوم از این مشکلات روبرو نشدیم که این یا به دلیل خوششانسی ما بوده و یا به خاطر مدیریت روش زندگی توی استرالیا.
توی تمام مدت این یک سال، حتی یک لحظه از تصمیمی که گرفتم پشیمون نشدم. شاید به دلیل اینکه از بچهگی عاشق اینجا بودم و حالا که توش زندگی میکنم، روز به روز بیشتر دلگرمش میشم. البته اینجا بهت نیست و کم و کاستیهائی هم داره و من هم تجربه زندگی تو کشورهای دیگه مثل کانادا، آمریکا و یا کشورهای اروپائی رو ندارم ولی با توجه به شواهد، مطمئن هستم که برای من، بهترین جاست.
هفتههای اول مهاجرت برای ما خیلی سخت گذشت. توی پستهای قبلی به اختصار توضیح دادم. واقعا روزهای سختی بودن. نداشتن حتی یک فامیل یا دوست، به همراه داشتن یه بچه کوچیک، نداشتن کار، آشنا نبودن به قوانین زندگی اینجا، ضعف محسوس توی برقراری ارتباط با اجتماع، نداشتن خونه و وسائل زندگی (ما فقط با سه تا چمدون اومدیم)، همه اینها باعث شد تا چند هفته اول مهاجرت برای همیشه به عنوان یه خاطره تلخ و شیرین در حافظهمون بمونه.
بالاخره هرجوری بود تونستیم بعد از یکی دو ماه دوران پر تلاطم استقرار رو پشت سر بذاریم و با پیدا کردن یه کار خوب، آماده ساخت و ساز دوباره زندگی و روحیهمون بشیم. کیانا خیلی زود توی مدرسه راه افتاد و دیگه ترس و غربت روزهای اول، جاشون رو به شوق و فعالیتهای تحصیلی دادن، زبانش روز به روز پیشرفت کرد تا جائی که الان به راحتی با یه استرالیائی میتونه صحبت کنه و وارد بحث بشه. هستی هم که از نظر زبان، خیلی صعیف بود، تو کلاسهای زبان شرکت کرد و بعد از هشت ماه، با پشت سر گذاشتن امتحانهای سخت موسسه علمی فنی TAFE، تو رشته طراحی گرافیک قبول شد و با جدیت مشغول تحصیل شد. و اما من که شیفته شرکت بودم، هر روز رو با شور و شوق بیشتری رفتم سر کار و هنوز که هنوزه توی کار احساس آرامش و راحتی دارم.
حالا گرفتن گواهینامه و خریدن ماشین (خیلی خوب) و اثاثکشی و خرید وسائل خونه و گیجبازی های حین رانندگی و دو سه بار جریمه (به خاطر پارک در مکان اشتباه) بماند، که واقعا هرکدوم داستانی بودن. البته همیشه هم به خوشی نگذشت. بیمارستان و اورژانس و دکتر و دوا و درمون هم قاطیاش بود. به همه اینها، خوشیها و ناخوشیها، قهر و آشتیها و فراز و نشیبهای معمول زندگی رو هم باید اضافه کرد (که با توجه به زندگی توی یه کشور غریب، تائیرشون چند برابر بود)
با همه اینها، الان من یه خانواده دارم که خیلی دوستشون دارم. البته اونها هم خیلی سختی کشیدن و من واقعا ازشون ممنون هستم که اینحا رو با همه سختیهای اولیهاش، من رو با تمام اخلاق سختام و مهاجرت رو با تمام مشقتهاش تحمل کردن تا بتونیم سال اول رو با نمره تقریبا خوبی با پایان برسونیم.
امیدوارم سال بعد، با کلی دستآورد جدید و خاطره خوش، دوباره نگاه شبرینی به گذشته داشته باشیم.
و البته امیدوارم که دیگه زود زود سایتام رو به روز کنم.
شب خوش
4 Comment(s):
congrats man :)
you deserve it ...
i wish you more success in your living and working
دونده: سلام اين پستتون واقعا قوت قلب بود بيشتر بنويسيد لطفا
خوب فکر می کنم که باید به خودت و خونوادت به خاطر اینکه تونستین سختی ها رو پشت سر بذارین تبریک بگم و بهتون بگم که خیلی نتونستن به این مهم برسن ولی شما ها با کمک هم تونستین
این با هم بودن رو دست کم نگیرید
Post a Comment