Thursday, 27 August 2009

مهاجرت ما یک ساله شد

امروز، اولین سالگرد مهاجرت ما به استرالیا بود. وقتی وضعیت الان رو با لحظه ورود به سیدنی مقایسه می‏کنم، احساس خوبی دارم. قبل از اومدن به اینجا توی وبلاگ‏های زیادی خونده بودم که خیلی‏ها تا دو سه ماه اول بعد از مهاجرت، چمدون‏هاشون آماده برگشتن بوده، حالا یا به خاطر مسائل روحی و یا عوامل مالی. ولی خوشبختانه ما با هیچ‏کدوم از این مشکلات روبرو نشدیم که این یا به دلیل خوش‏شانسی ما بوده و یا به خاطر مدیریت روش زندگی توی استرالیا.
توی تمام مدت این یک سال، حتی یک لحظه از تصمیمی که گرفتم پشیمون نشدم. شاید به دلیل این‏که از بچه‏گی عاشق اینجا بودم و حالا که توش زندگی می‏کنم، روز به روز بیشتر دلگرمش میشم. البته اینجا بهت نیست و کم و کاستی‏هائی هم داره و من هم تجربه زندگی تو کشورهای دیگه مثل کانادا، آمریکا و یا کشورهای اروپائی رو ندارم ولی با توجه به شواهد، مطمئن هستم که برای من، بهترین جاست.
هفته‏های اول مهاجرت برای ما خیلی سخت گذشت. توی پست‏های قبلی به اختصار توضیح دادم. واقعا روزهای سختی بودن. نداشتن حتی یک فامیل یا دوست، به همراه داشتن یه بچه کوچیک، نداشتن کار، آشنا نبودن به قوانین زندگی اینجا، ضعف محسوس توی برقراری ارتباط با اجتماع، نداشتن خونه و وسائل زندگی (ما فقط با سه تا چمدون اومدیم)، همه اینها باعث شد تا چند هفته اول مهاجرت برای همیشه به عنوان یه خاطره تلخ و شیرین در حافظه‏مون بمونه.
بالاخره هرجوری بود تونستیم بعد از یکی دو ماه دوران پر تلاطم استقرار رو پشت سر بذاریم و با پیدا کردن یه کار خوب، آماده ساخت و ساز دوباره زندگی و روحیه‏مون بشیم. کیانا خیلی زود توی مدرسه راه افتاد و دیگه ترس و غربت روزهای اول، جاشون رو به شوق و فعالیت‏های تحصیلی دادن، زبانش روز به روز پیشرفت کرد تا جائی که الان به راحتی با یه استرالیائی می‏تونه صحبت کنه و وارد بحث بشه. هستی هم که از نظر زبان، خیلی صعیف بود، تو کلاس‏های زبان شرکت کرد و بعد از هشت ماه، با پشت سر گذاشتن امتحان‏های سخت موسسه علمی فنی TAFE، تو رشته طراحی گرافیک قبول شد و با جدیت مشغول تحصیل شد. و اما من که شیفته شرکت بودم، هر روز رو با شور و شوق بیشتری رفتم سر کار و هنوز که هنوزه توی کار احساس آرامش و راحتی دارم.
حالا گرفتن گواهینامه و خریدن ماشین (خیلی خوب) و اثاث‏کشی و خرید وسائل خونه و گیج‏بازی های حین رانندگی و دو سه بار جریمه (به خاطر پارک در مکان اشتباه) بماند، که واقعا هرکدوم داستانی بودن. البته همیشه هم به خوشی نگذشت. بیمارستان و اورژانس و دکتر و دوا و درمون هم قاطی‏اش بود. به همه اینها، خوشی‏ها و ناخوشی‏ها، قهر و آشتی‏ها و فراز و نشیب‏های معمول زندگی رو هم باید اضافه کرد (که با توجه به زندگی توی یه کشور غریب، تائیرشون چند برابر بود)
با همه اینها، الان من یه خانواده دارم که خیلی دوستشون دارم. البته اونها هم خیلی سختی کشیدن و من واقعا ازشون ممنون هستم که اینحا رو با همه سختی‏های اولیه‏اش، من رو با تمام اخلاق سخت‏ام و مهاجرت رو با تمام مشقت‏هاش تحمل کردن تا بتونیم سال اول رو با نمره تقریبا خوبی با پایان برسونیم.
امیدوارم سال بعد، با کلی دست‏آورد جدید و خاطره خوش، دوباره نگاه شبرینی به گذشته داشته باشیم.
و البته امیدوارم که دیگه زود زود سایت‏ام رو به روز کنم.
شب خوش

4 Comment(s):

vahid said...

congrats man :)

you deserve it ...

Anonymous said...

i wish you more success in your living and working

Anonymous said...

دونده: سلام اين پستتون واقعا قوت قلب بود بيشتر بنويسيد لطفا

hamed said...

خوب فکر می کنم که باید به خودت و خونوادت به خاطر اینکه تونستین سختی ها رو پشت سر بذارین تبریک بگم و بهتون بگم که خیلی نتونستن به این مهم برسن ولی شما ها با کمک هم تونستین
این با هم بودن رو دست کم نگیرید

Labels

Blog Archive